دروازهای به خیال، قفسی از واقعیت
به شهر اسارت خوش آمدید
هوا تاریک شده بود . نسیم خنک می وزید و موهای کوتاه پر کلاغی اش را پریشان می کرد.
عینکش را روی صورتش صاف کرد و تابلوی رنگ و رو رفته رو به رویش را خواند ؛
سپس به دریچه تونل مانند کنار آن چشم دوخت . لرزی بر پشتش احساس کرد . راه زیادی را آمده بود تا آن شهر را ببیند . همان شهری که همه تعریفش را می کردند اما این جاده خاکی خلوت و این تونل وهم آلود خوفی بر دل می انداخت.
اما درنگ نکرد. سرش را کمی خم کرد و وارد دریچه ای که گویا ورودی شهر بود ، شد .
همه جا تاریک بود . کورمال کورمال راهش را پیدا کرد و خود را به روشنایی انتهای تونل رساند . بوی نا گرفتگی جای خود را به رایحه ای دلپذیر و بهاری داد . چشم هایش خیره مانده بود. کوله اش را از دوشش پایین انداخت و مات و مبهوت محو تماشا شد. همه جا سراسر درخت های بلند و کوتاه . درختانی با برگ هایی آبی که در خنکای نسیم به رقص درآمده بودند. در بین های چمن های آبی راه باریکی از سنگ ریزه های سفید تا دور دست ها کشیده شده بود.
دستش را دراز کرد و شاخه ای از درختی را گرفت . دستی بر روی برگ هایش کشید . واقعی بود . بدون رنگ مصنوعی ، نرم بود و با لطافت .
همه چیز زیباتر و شگفت انگیز تر از آن بود که فکرش را می کرد.
هفته ها سپری شد. مرد در آن شهر سرگردان در به در دنبال راهی برای خروج می گشت. اما گویا راه را گم کرده بود.
عصر یک روز که بازهم در جست و جوی خروجی شهر به این طرف و آن طرف سرک می کشید ، به رودخانه ای آرام و زلال رسید . کمی آن طرف تر زیر درختی تنومند با همان برگ های آبی و براق ، پیرمردی خمیده نشسته بود . از خوشحالی چشمانش برق کشید . بالاخره توانست در آن شهر عجیب یک فرد زنده را پیدا کند!
با عجله دوان دوان خود را به او رساند. با نفس های بریده رو به میرمرد گفت : سلام ! …میگم راه خروجی شهر کجاست … نمیتونم پیداش کنم …
پیرمرد پوزخندی زد و گفت: راه خروج ؟ پسرجان ! راه خروجی وجود ندارد ، به شهر اسارت خوش آمدی!
بیوگرافی:
نسیم ارزانی متولد ۲۰ فروردین ۱۳۸۷ در شهرستان بردسکن است. او هماکنون دانشآموز پایهی یازدهم در رشتهی علوم انسانی میباشد.
از همان کودکی، با دنیای کتاب و قصهها بزرگ شد. جهان داستان برای او پناهگاهی امن و خیالانگیز بود؛ جایی که ذهن خلاقش سرشار از ماجراها و روایتهایی میشد که بعدها روی دفترهایش جان گرفتند.
او میگوید: شاید کمتر کسی مانند من چشمانتظار زنگ انشا بود، چرا که زنگ انشا برایم بهانهای بود تا بنویسم و دنیای ذهنیام را روی کاغذ بیاورم.
با گذشت زمان، نوشتن را نه تنها به عنوان یک علاقه، بلکه به عنوان بخشی از هویت خود پذیرفت. امروز، او با شوق و الهام روزافزون مینویسد و با جادوی کلمات دنیایی تازه میسازد؛ دنیایی که در آن احساس، خیال و اندیشه در هم میآمیزند
به باور او، هیچ چیز همانند قلم نمیتواند احساسات و جهان درونی انسان را به تصویر بکشد.
نسیم ارزانی اکنون به عنوان یکی از استعدادهای درخشان داستاننویسی شهرستان بردسکن شناخته میشود و آیندهای روشن در مسیر ادبیات و نویسندگی پیشرو دارد.
پایان پیام