روایت انفجار، امید و ادبیات؛ فاطمه صنعتی با داستانی از دل جنگ، صدای کودکان فلسطین را به گوش جهان رساند
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری بردسکن
حالش بهتر شده بود و آرامش بیشتری داشت. تولد هجدهسالگیاش همین دیروز بود. اگر همهچیز جور دیگری بود، باید برای کنکور تلاش میکرد، اما دیگر نه هدفی داشت و نه حتی آیندهای معلوم. ده روز قبل آتشبس شده بود و از طرف سازمان ملل خبر رسیده بود که جنگ تمام شده است.
عمیقاً به فکر فرو رفته بود که صدای مادر او را از حال خود بیرون آورد:
– آسیه، برو ببین مقداری برنج پیدا نمیکنی!نفس عمیقی از سر خستگی کشید و آمادهی بیرون رفتن شد. زیر لب زمزمه کرد:
– آخه از کجا مغازه یا فروشگاه پیدا کنم، وقتی همهچیز نابود شده؟مشغول گشتن شد. بالاخره بعد از یک ساعت، صف نسبتاً طولانی پیدا کرد. نزدیکتر که شد، مغازهای دید که مواد غذاییاش را رایگان توزیع میکرد. اطراف مغازه تبدیل به خرابه شده بود.
در صف ایستاد، اما قبل از اینکه نوبتش شود، برنجها تمام شد. بهجای برنج، دو بسته ماکارونی و روغن گرفت. با خود گفت:
– خدا خیرش بدهد.به سمت خانه راه افتاد. در بین خرابهها راه میرفت اما لبخند به لب داشت. کمکم لبخند، پاهای او را به شادی دعوت کرد. شروع به دویدن کرد. گاه دور خود میچرخید. عجیب به نظر میرسید، اما حالش خوب بود.
به اول کوچهشان رسید. خانهی آنها ته کوچه بود. بچهها داخل کوچه بازی میکردند و دنبال هم میدویدند. چند قدمی که جلوتر رفت، خواهرش مریم را دید. با شوق، ماکارونیها را بالا برد تا به مریم نشان بدهد. از همان فاصله هم مشخص بود که خوشحال است.
دو روزی بود که غذایی نخورده بودند. صدایی شبیه صدای سوت شنیده میشد. صدا آشنا بود. تا به خود بیاید، به عقب پرت شد. کمر و پاهایش به طرز وحشتناکی درد میکرد. بلند شد. سرش هم درد میکرد، حتی همهچیز را تار میدید. سرش را با دست گرفت. دستش خیس شد؛ خیسی به رنگ خون بود.
با عجله به سمت خانه حرکت کرد. همهجا غبار بود و دیدش محدود. همهجا آوار شده بود. نمیدانست کجا و چگونه دنبال خانوادهاش بگردد. خواهرش وسط کوچه، غرق خون، زیر تکه بزرگی از مصالح ساختمانی بود. از شکم به بالا بیرون بود ولی بیجان و بیحرکت. همه زورش را زد، نمیتوانست آن را بردارد. نمیشد، بیفایده بود. خارج از توانش بود.
فریادی به پهنای درد خود و مردمش سر داد. پیشانی مریم را بوسید که صدای نحیفی به گوشش خورد؛ نامش را صدا میزد. با شتاب اطراف را نگاه کرد، چیزی ندید. بلند شد. بدن بیجان بچههایی که چند دقیقه قبل مشغول بازی بودند، این طرف و آن طرف افتاده بود. مردم برای کمک جمع شده بودند؛ خون شقیقههایش را رنگی کرده بود.
تهتغاری خانه را دید، کمی جان به پاهایش دوید. به سرعت رفت و آوار را از روی تن نحیفش کنار زد. هنوز نفس میکشید. چشمان نیمهبازش را نگاه کرد. او را به آغوش کشید و به سمت بیمارستان حرکت کرد. آنهایی که سالم مانده بودند، در تکاپو بودند.
به ابتدای کوچه که رسید، به سمت چپ رفت. کمی ایستاد. سرش گیج میرفت و درد میکرد. چشمش به خواهر در خاک و خون غلتیدهاش افتاد که آرام نفس میکشید. الان نجات او مهم بود. تمام توانش را جمع کرد. اولین قدم را که برداشت، دوباره همان صدای سوتمانند پیچید. هر دو پر پر شدند؛ همه یکبهیک پر پر میشدند. دریغ از هیچ حمایت و کمکی.
به امید آزادی فلسطین
درد و بدبختی همان رنگ رخ ترسیده است
دیدن غم، دیدن یک بچهی جنگدیده استمن بخوابم، من بنوشم با همه آرامشم
کودکی هم از صدای انفجار ترسیده استکو عدالت که همه دم میزدند از بودنش
که صدای این شهیدان در جهان پیچیده استبشنوید این زجهها را مردمان بیخبر
یک جهان با مردن این کودکان غمدیده استبیوگرافی نویسنده: فاطمه صنعتی
فاطمه صنعتی متولد ۱۶ آذر ۱۳۸۳ در شهرستان بردسکن است. او پس از دریافت مدرک دیپلم کامپیوتر، مسیر تحصیلی خود را در حوزه علمیه ادامه داد و هماکنون در شهر مشهد زندگی میکند.
علاقهی وی به نویسندگی از دوران مدرسه آغاز شد. در سال هفتم، پس از نوشتن انشاهای مختلف، معلمش استعداد او را تحسین کرد، اما او هنوز این موضوع را جدی نگرفته بود. نقطهی عطف زمانی رقم خورد که در سال هشتم اولین داستان کوتاهش را نوشت؛ معلمش باور نکرد که متن حاصل ذهن خودش باشد و آن را کپی دانست. همین چالش باعث شد فاطمه با نوشتن انشاهای متعدد در طول سال ثابت کند که استعداد نویسندگی در وجودش نهادینه شده است.
از آن زمان، فاطمه صنعتی به طور جدی مسیر داستاننویسی را دنبال کرد و بعدها به شعرسرایی نیز روی آورد. امروز، او نویسندگی و شعر را از مهمترین علایق زندگی خود میداند و به عنوان یکی از چهرههای جوان و مستعد ادبی شهرستان بردسکن شناخته میشود.
پایان پیام